پنج دقیقه تماس
هر شب ساعت ۱۰:۳۰ به وقت ایران تماس میگیرم.
مادرم همیشه قبل از جواب دادن، دوربین را اشتباه میگیرد و چند ثانیه سقف خانه دیده میشود. بعد صدایش میآید:
«الان خوبه؟»
من همیشه میگویم:
«آره، خوبه.»
حتی وقتی خوب نیست.
دو سال است که ایران نرفتهام.
اولش فکر میکردم دوری فقط یک مسئله زمانی است. چند ماه کار میکنم، پول جمع میکنم، بعد برمیگردم.
ولی حالا تماسهای تصویری شدهاند شکل اصلی دیدن خانواده.
پدرم بیشتر وقتها چیزی نمیگوید. فقط درباره قیمتها حرف میزند.
قیمت گوشت.
قیمت دارو.
قیمت اجاره.
بعد ناگهان سکوت میکند، انگار یادش میافتد من آن طرف صفحه نشستهام و نباید بیشتر نگران شوم.
خواهرم یکبار وسط تماس گفت:
«تو خوششانسی که رفتی.»
نمیدانستم چه جوابی بدهم.
چون همان شب، بعد از قطع تماس، تا ساعت دو صبح به دیوار اتاقم خیره ماندم و فقط به صدای خانه فکر کردم.
به صدای قاشقها.
به اخبار شبانه.
به پنجره آشپزخانه.
تماس ما همیشه کوتاه است.
اینترنت ضعیف میشود، تصویر میایستد، صدا قطع میشود.
اما سختترین بخش تماس، همان لحظه آخر است.
وقتی مادرم لبخند میزند و میگوید:
«مواظب خودت باش.»
و صفحه سیاه میشود.
نامهای از مهاجرت اجباری
نظرها
هنوز نظری ثبت نشده است.