Skip to main content

نامه‌هایی از ایران

خانه / روایت‌ها / صدای قیچی در طبقه بالا
صدای قیچی در طبقه بالا
خانواده و نزدیکان رویداد: 1401/05/22 4 بازدید 2 دقیقه مطالعه

صدای قیچی در طبقه بالا

ناشناس تهران — ایران
اشتراک‌گذاری:

بعد از ظهر بود که صدای قیچی آمد.

اول فکر کردم مادرم دارد پارچه می‌بُرد. اما صدا از اتاق خواهرم می‌آمد.

در را که باز کردم، روسری‌هایش روی زمین پخش بودند. یکی را تا کرده بود، یکی را نصفه بریده بود، و آن یکی هنوز دور گردنش بود.

بدون اینکه نگاهم کند گفت:
«دیگه نمی‌تونم.»

چند روز بود دانشگاه‌ها شلوغ شده بودند. هر شب ویدیوهایی می‌دیدیم که نصفشان فردا پاک می‌شدند. اینترنت مدام قطع می‌شد و مردم با VPNهای مختلف تلاش می‌کردند فقط چند دقیقه به جهان وصل شوند.

پدرم آن شب زودتر از همیشه به خانه آمد. هیچ‌کس سر میز شام حرف نزد. حتی تلویزیون هم خاموش بود.

خواهرم فقط یک‌بار گفت:
«اگه فردا دیر کردم، نگران نشید.»

مادرم آرام پرسید:
«کجا میری؟»

ولی او جواب نداد.

نیمه‌شب، صدای موتور و بوق از خیابان می‌آمد. من کنار پنجره ایستاده بودم و چراغ‌های آبی را نگاه می‌کردم که روی دیوار خانه‌ها حرکت می‌کردند.

خواهرم بیدار بود. چراغ اتاقش روشن بود.

داشت موهایش را کوتاه می‌کرد.

اشتراک‌گذاری: | زن دانشگاه ترس اعتراض

امتیاز به این روایت

0.0 از ۵ · 0 امتیاز

نظرها

هنوز نظری ثبت نشده است.

پرسش امنیتی: 2 + 5 = ؟